نه! بود.
دیواری بود عظیم.
نه که به بلندای هر بالابلندی،
عریض بود و طویل. چونان شعر مردمانش
و مردمانش می زیست در میان خشت-آجر-سنگهاش
-که از نسلهای پیشش یادگارانی نامیمون بود-
مردمش همه از خشتان راضی
- از دیوارها! ناراضی-
به خشتی که در آن می زی خو کرده
از دیوار نمی دانستند
بیرون از آن هیچ گاه!
که اگر هم بودند
دنیا را به دیگر گونه زیست نتوانستن
پی دیواری آراستن از خشت های خویش ساخته
پریشانی می کردند.
ایمان
-من و گربه ام-
او با دستهای کوچک اش خاک روی اش میریزد.
من با دستهای بزرگم کربن سیاه روی کاغذ.
برای پوشاندن
پوشاندن آن چه از دل بیرون میریزیم.
ایمان
روزهای زیادی برای از دست دادن داریم.
-ساعت های زیادی برای چرت زدن-
من و کلاه سفیدم، او و گلوله کاموای زرد اش.
ایمان

نشسته با شیشه های کوچک عطر بازی میکند. تو نشسته ای کتاب جلوت کمی فکر میکنی کمی میخوانی حواست بهش هست.
زنگ در را میزنند. صداش اتاق را پر میکند:عمو! در! آبانات(یعنی آبنبات)
تصویر یک مرد غریبه در آیفون دیده میشود.
جواب میدهی.
-برو اون صدقه ماه رو بده بهش!
من با بی حوصلگی نگاهت میکنم. نگاهی میکنی که دلم نمی آید حرفت را نه بگویم.
-اگه تونستی آبنبات هم بخر!
می خندی. خوشمزه تر از آبنبات.
با عجله بیرون میروی.
با خنده برمیگردی.
و دست هایت -تمام دارایی من- را پشت سرت قایم کرده ای.
-هی! اون چیه؟
-اگه گفتی؟
-امروز روز استقلاله. پس اون کادوی تولد منه.
- یه جورایی.
دستات رو جلو میاری و با صادقانه ترین نگاه جواب تست خونت رو نشون میدی!
-مثبته
-یعنی ایدز داری؟
-نه احمق جون یعنی تو بابا شدی !
هنوز دارم با کامپیوتر ور میروم که با شوق کودکانه ای می آیی در اتاق. مثل باد بهاری که تمیز و خنک می آید. ادای گربه در می آوری و من با مکث می خندم. می روی به آشپزخانه. می آیم آرام بغلت میکنم و داری دست هات را میشوری. موهایت را بو میکشم میبوسم. می گویی: گربه هه چند روز دیگه می زاد.
-